لغت نامه دهخدا
پراگندن. [ پ َ گ َ دَ ] ( مص ) رجوع به پراکندن شود.
پراگندن. [ پ َ گ َ دَ ] ( مص ) رجوع به پراکندن شود.
(پَ گَ دَ ) [ په. ] (مص م. ) ۱ - پاشیدن، پریشان کردن. ۲ - پخش کردن. ۳ - مشهور کردن. ۴ - به هر سوی فرستادن.
= پراکندن
خواهد پراگند بپراگنپراگنندهپراگنده ) ۱-( مصدر ) پاشیدن پاچیدن پریشان کردن متفرق کردن تفرقه انداختن بشولیدن پخش کردن پرت و پلا کردن تار و مار کردن نشر شت. ۲- گستردن. ۳- مشهور کردن شایع کردن. ۴- بهر سوی فرستادن. ۵- ( مصدر ) پراکنده شدن متفرق شدن نثر مقابل فراهم آمدن گرد آمدن. ۶- رفع شدن مرتفع گشتن. ۷- متلاشی شدن. یا پراگندن از گفتار. تخلف از آن یا پراگندن تخم. افشاندن آن. یا پراگندن خبر. منتشر کردن آن. یا پراگندن مال. از بین بردن و خرج کردن آن تبذیر.
پاشیدن، پریشان کردن.
پخش کردن.
مشهور کردن.
به هر سوی فرستادن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نبینی تو زو جز همه درد و رنج پراگندن دوده و نام و گنج
💡 همان مرز تا بود با رنج بود ز بهر پراگندن گنج بود
💡 برقع عزلت بیفگندند این را بر جبین گیسوی خوبی پراگندند آن را بر عذار
💡 بخواهید چیزی که باید ز من که آمد پراگندن انجمن
💡 چنین گفت پس دخت پوران که من نخواهم پراگندن انجمن
💡 که آن را به پایان جز از رنج نیست به از بر پراگندن گنج نیست