تنقط
لغت نامه دهخدا
تنقط. [ ت َ ن َق ْ ق ُ ] ( ع مص ) خجک دار گردیدن جای از گیاه پاره ها. || اندک اندک اخذ کردن خبر را. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). و در الاساس: تنقطت الخُبزَ؛ اکلته ُ نقطةً؛ ای شیئاً شیئاً. ( از اقرب الموارد ).
جمله سازی با تنقط
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 از لوله شکسته بالای سقف، آب به صورت مداوم شروع به تنقط کردن کرد و باعث شد کف اتاق کاملاً خیس و بسیار لغزنده شود.
💡 در آزمایشگاه شیمی، محققان باید دقت کنند که هیچ قطرهای از محلولهای اسیدی به صورت تنقط کردن بر روی تجهیزات حساس و گرانقیمت نریزد.
💡 با مشاهده تنقط خون از زخم کوچک روی دستش، او بلافاصله تصمیم گرفت برای جلوگیری از عفونت به اولین مرکز درمانی موجود در منطقه برود.