لغت نامه دهخدا
پخن. [ پ َ خ َ ] ( اِ ) بانگ. ( فرهنگ اسدی ). آواز. || بانگ یخ بود [ کذا ]. عسجدی گوید ( کذا ):
من زارتر گریم همانا که او
خاموش گرید زار و من با پخن ( کذا ).
( فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ).
پخن. [ پ َ خ َ ] ( اِ ) بانگ. ( فرهنگ اسدی ). آواز. || بانگ یخ بود [ کذا ]. عسجدی گوید ( کذا ):
من زارتر گریم همانا که او
خاموش گرید زار و من با پخن ( کذا ).
( فرهنگ اسدی نسخه نخجوانی ).
(پَ خَ ) (اِ. ) بانگ، آواز.
( اسم ) بانگ آواز.
بانگ آواز
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 پای آخوند خودمان هم چیزکی باسم خرج نوشته اند، اما آخوند ان شاءالله تعالی پخنه گرفته است نه خام، میهمان ماکول بوده نه بدنام مفقود.