پخمه
مترادفها
تنبل، کسل، کندذهن
متضادها
سفت، ترکهای
لغت نامه دهخدا
پخمه. [ پ َ م َ / م ِ ] ( ص ) ساده. غَبی. پَپه. چُلمَن: بچه پخمه است.
فرهنگ معین
(پَ مِ ) (ص. ) (عا. ) ساده لوح، بی عرضه.
فرهنگ عمید
کودن، کم عقل، کندفهم، کم هوش.
فرهنگ فارسی
کودن، کم عقل، کندفهم، کم هوش، کودنی، کم هوشی
( صفت ) شخص کودن و نفهمبی عرضه ساده ابله پیه چلمن غبی: ( این مردهای بی نور و پخمه برای زندگانی حاجی های بازار بزارها... مناسب ترند. ) ( دشتی. )
ویکی واژه
(عا.)
ساده لوح، بی عرضه.
جمله سازی با پخمه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پخمهها همچنین از اولین فیلمهای سینماییست که در آنها دوربین دیجیتال برای فیلمبرداری استفاده شده است.
💡 او با آن ذکاوت و هوشی که دارد، واقعاً یک پسر پخمه و باهوش است که میتواند هر مشکلی را در کمترین زمان ممکن حل کند.
💡 اگر میخواهی در این بازار پر از رقابت موفق شوی، باید مثل یک آدم پخمه و زیرک عمل کنی تا فرصتها را از دست ندهی.
💡 علی با آن جثه بزرگ و عضلات قوی، به نظر میرسد که یک مرد پخمه و تنومند است که هیچچیز نمیتواند او را از پا درآورد.