پازن

لغت نامه دهخدا

پازن. [ زَ ] ( اِ ) رَنگ. بز کوهی. ( برهان ). وَعل فارسی. اُیَّل. تیس جبلی. بُزل ( مولَّد پازهر حیوانی ).

فرهنگ معین

(زَ ) [ په. ] (اِ. ) بز نر کوهی.

فرهنگ عمید

= بُز * بُز کوهی

فرهنگ فارسی

بزنر، بزکوهی، باژن وپاژن هم میگویند
( اسم ) بز نر کوهی رنگ وعل فارسی.
بز کوهی بزل

دانشنامه آزاد فارسی

رجوع شود به:بز کوهی

ویکی واژه

بز نر کوهی.

جمله سازی با پازن

💡 بذله ای از لفظ توست حکمت یونان نکته ای از نطق توست نامه پازند

💡 گویند نخستین سخن از نامه پازند آنست که با مردم بد اصل مپیوند

💡 بر گل نو زندباف مطربی آغاز کرد خواند بالحان خوش نامه پازند و زند

💡 ای خوانده کتاب زند و پازند زین خواندن زند تا کی و چند؟

💡 بگویم کان چه زند است و چه آتش کز او پازند و زند آمد مسما

💡 زو دوسترم هیچ کسی نیست و گرهست آنم که همی گویم پازند قرانست