پادشه
مترادفها
پادشاه، شاه، سلطان، شهریار، فرمانروا
لغت نامه دهخدا
پادشه. [ دْ / دِ ش َه ْ ] ( اِ مرکب ) پادشاه. سلطان. ملک:
پادشه پاسبان درویش است. سعدی.
فرهنگ معین
(دِ شَ ) (اِمر. ) مخفف پادشاه، سلطان.
فرهنگ عمید
= پادشاه
فرهنگ فارسی
( اسم ) پادشاه سلطان: ( پادشه پاسبان درویش است. ) (سعدی )
پادشاه سلطان
ویکی واژه
مخفف پادشاه، سلطان.
جمله سازی با پادشه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 کز من و احوال من زمزمهای بشنود از تو و انفاس تو پادشه داد و دین
💡 او پادشه است و دل سودازده اورنگ آیینهٔ او سینهٔ پرداخته از زنگ
💡 تمام یافته پوست تخت، می داند که تخت پادشهان، نصف جای درویش است
💡 به تخت شاهی نشست پادشه نامور سلطان احمد که هست زینت تاج و کمر
💡 چو نیت نیک باشد پادشه را گهر خیزد به جای گل گیه را
💡 لکزمان قومی در و عاصی بدند از قضا با پادشه یاغی بدند