در یک روستای کوچک، مرد پیر و پاتال به آرامی در کنار آتش نشسته بود و به شعلههای آن خیره شده بود. او با چشمان خستهاش به یاد روزهای جوانیاش میافتاد که پر از شور و نشاط بود. حالا، با پاهای ناتوان و دستان لرزان، بیشتر وقتش را به فکر کردن و داستان گفتن میگذرانید. بچهها دور او جمع میشدند و با دقت به حرفهایش گوش میدادند. پیرمند میدانست که هر داستانی که میگوید، دنیای جدیدی را برای آنها باز میکند.
پاتال
فرهنگ معین
(ص. ) (عا. ) پیر، ناتوان.
فرهنگ فارسی
( صفت ) پیر ناتوان: از این پیر و پاتالها کاری ساخته نیست.
ویکی واژه
(عا.)
پیر، ناتوان.
جمله سازی با پاتال
💡 پیر پاتال نشسته بر لب جوی، حکایت زندگیاش در چروکهای چهرهاش هویداست.