وکی

لغت نامه دهخدا

وکی. [ وَک ْی ْ ] ( ع مص ) بستن به وکاء سر مشک را. ( آنندراج ) ( منتهی الارب ) ( اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

بستن به وکائ سر مشک را

جمله سازی با وکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ای وکیل کارخانه کل که کیال قضا عاجزست اوزان آلای ترا وزان شدن

💡 از کلاغ آموز پیش از صبحدم برخاستن کز حریصی همچو خوکی تندرست و ناتوان

💡 نکو کاری به عالم پیش کردی که رحمت را وکیل خویش کردی

💡 چو گفت این راز را با دایهٔ پیر تو گفتی بردلش زد ناوکی تیر

💡 ساقی قدح پر از می چون سلسبیل کن کار جهان حواله بنعم الوکیل کن

💡 بسلطان ندهد باج که از فقر نهد تاج سلاطین ملوکید و عبید فقرائید

مافیا یعنی چه؟
مافیا یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
بزک دوزک یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز