لغت نامه دهخدا
ولنگار. [ وِ ل ِ ] ( نف مرکب، ص مرکب ) ( از: ول + انگار ) در تداول، لاابالی. بی قید. بی تربیت. هرزه. ویلان.
ولنگار. [ وِ ل ِ ] ( نف مرکب، ص مرکب ) ( از: ول + انگار ) در تداول، لاابالی. بی قید. بی تربیت. هرزه. ویلان.
(وِ لِ ) (ص. ) بی بند و بار، بی قید.
بی قید، بی پروا، بی بندوبار.
(صفت ) ۱- ی تربیت هرزه ول ویلان: ((من از ابنائ ملوکم نتوانم که سلوک باپسرمشدی ولگردوولنگارکنم. ) ) (ایرج میرزا ) ۲ - سهل انگار بی بند و بار ۳ - مزخرف گو.
بی بند و بار، بی قید.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بر این مخلوق بی عقل ولنگار بدون وحشت از اعیان و تجار