وسواسی

لغت نامه دهخدا

وسواسی. [ وَس ْ ] ( ص نسبی ) منسوب به وسواس. ( ناظم الاطباء ). کسی که دارای وسواس است. مردد. دودل. ( فرهنگ فارسی معین ). || آنکه در کارها همیشه شک آورد و سرگردان باشد و هرگز یقین نکند. || آنکه اندیشه های بد کند. || غمگین و ملول. ( ناظم الاطباء ). رجوع به وسواس شود.

فرهنگ معین

(وَ ) [ ع - فا. ] (ص نسب. ) کسی که دارای وسواس است، مردد، دو دل.

فرهنگ فارسی

(صفت ) کسی که دارای وسواساست مردد دو دل.

جمله سازی با وسواسی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شانه با صد دست از بست و گشادش درهم است قفل وسواسی که می گویند، زلف پر خم است؟

💡 شیخ وسواسی نهد در بزم رندان چون قدم جامه را از پیش و از پس بایدش بالا زدن

💡 در وسواس فکری، فرد قادر نیست فکر، احساس یا عقیده‌ای تکراری و مزاحم را از ذهن خود بیرون کند. افکار وسواسی می‌توانند بسیار ناراحت‌کننده، وحشت‌آور یا وحشیانه باشد.

💡 دامن به کمر بر زده هر یک ز پس و پیش چون زاهد وسواسی در کوچهٔ خمار

💡 مربوط به شخصیت وابسته دیده می‌شود. همچنین هم ابتلایی بین اختلال انباشت گری و اختلال وسواسی-جبری

💡 دلا اندر چه وسواسی که دود از نور نشناسی بسوز از عشق نور او درون نار چون عودی