لغت نامه دهخدا
ورزم. [ وَ رَ ] ( اِ ) آتش باشد که به زبان عربی نار گویند. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) ( برهان ) ( آنندراج ):
تیر پرتاب تو در دیده بدخواه تو باد
تا بود راستی تیر کج از تاب ورزم.سوزنی ( از انجمن آرا ) ( آنندراج ).
ورزم. [ وَ رَ ] ( اِ ) آتش باشد که به زبان عربی نار گویند. ( ناظم الاطباء ) ( انجمن آرا ) ( برهان ) ( آنندراج ):
تیر پرتاب تو در دیده بدخواه تو باد
تا بود راستی تیر کج از تاب ورزم.سوزنی ( از انجمن آرا ) ( آنندراج ).
(وَ رَ ) (اِ. ) آتش، نار.
آتش، شعلۀ آتش، گرمی آتش.
( اسم ) آش نار: تیر پرتاب تو در دید. بد خواه توباد تا بود راستی تیر کج ازتاب ورزم. ( سوزنی )
آتش، نار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 بدنیا تا زیم عشق جمال تو بجان ورزم کنم چون روی در جنت بود آنجا مقامی لک
💡 ارسلان فلاح صفائی پورزمانی نماینده از حوزه کرمانشاه استان کرمانشاه در مجالس اول و دوم و سوم شورای اسلامی بود.
💡 من و تخیل حسنت، چه یار بهتر ازین؟ بغیر عشق چه ورزم؟ چه کار بهتر ازین؟
💡 من مهر تو ورزم تو خوری خون دل من زنهار که این خوی بد از دست رها کن
💡 به خرج کردن اوقات چون نورزم بخل؟ که پاسبانی وقت است طاعتی که مراست
💡 کسی کو جان من باشد چه با او دوستی ورزم؟ نباشد دوستی با او که خود را دوست میدارم