لغت نامه دهخدا
وارد کردن. [ رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) درآوردن. داخل کردن به جایی. داخل کردن کالا و جز آن. مقابل صادر کردن. || مطلع کردن. واقف کردن. || فرود آوردن. وارد ساختن ضربه و جز آن به چیزی. || ایراد کردن. ( از یادداشتهای مؤلف ).
وارد کردن. [ رِ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) درآوردن. داخل کردن به جایی. داخل کردن کالا و جز آن. مقابل صادر کردن. || مطلع کردن. واقف کردن. || فرود آوردن. وارد ساختن ضربه و جز آن به چیزی. || ایراد کردن. ( از یادداشتهای مؤلف ).
(مصدر ) ۱ - داخل کردن. ۲ - مطلع کردن. یا ایراد وارد کردن اعتراض کردن.
در آوردن داخل کردن بجایی
importare
💡 هر چه خواستند اسراء را از دروازه ساعات داخل کنند انبوه جمعیت مانع شد و این امر ممکن نگردید لذا بالاجبار ایشان را از دروازه نودِر وارد کردند، ظهر بود که آنها را به مسجد جامع شهر رساندند و از آنجا به طرف دارالاماره یزید انتقال دادند.
💡 صفویان در جریان جنگهای ایران و عثمانی بارها با عثمانیان درگیر شده و هربار با وارد کردن ضربههای جدی و تضعیف عثمانی و گشودن جبههای جدید علیه آنها هنگامی که در جنگ با اروپا بودند کمک چشمگیری به اوجگیری هابسبورگها نمودند. تحقق یافتن اتحادی که شاهان پیشین ایران و هابسبورگ طرحریزی نمودند تسکین بزرگی برای امپراتوری هابسبورگ بود.
💡 واژهٔ جنگسالار مفهومی مبهم دارد و هماند بسیاری واژههای دیگر نظیر واژهٔ تروریست شدیداً میتواند مورد سوءاستفاده برای وارد کردن اتهام به رقبای سیاسی قرار گیرد.