لغت نامه دهخدا
وادار. ( اِمص مرکب ) برانگیختن. بر کاری داشتن. تشویق. || بازایستاده شدن است از رفتار. ( آنندراج از فرهنگ ترکتازان ). || بازداشت. منع. نهی. || حفظ. ( ناظم الاطباء ).
وادار. ( اِمص مرکب ) برانگیختن. بر کاری داشتن. تشویق. || بازایستاده شدن است از رفتار. ( آنندراج از فرهنگ ترکتازان ). || بازداشت. منع. نهی. || حفظ. ( ناظم الاطباء ).
(ص. ) ناگزیر به انجام کاری یا پذیرش چیزی.
ویژگی آن که به کاری واداشته شده.
* وادار کردن: (مصدر متعدی )
۱. کسی را به کاری برانگیختن، تحریک کردن.
۲. مجبور کردن.
(اسم ) ۱ - تحریک. ۲ - اجبار الزام. ۳ - باز داشت منع نهی.
بر انگیختن بر کاری داشتن
ناگزیر به انجام کاری یا پذیرش چیزی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آمده خود آفتاب بر فلک دلبری چرخ زنان ذره وار گشته هوادار خویش
💡 گرمی هنگامه حسن از هواداران بود چون کند از ذره قطع آشنایی آفتاب؟
💡 در عالم بیرنگی مستی بود و شنگی شیخا تو چو دلتنگی با غم چه هواداری
💡 گشت آن زن به هواداری آن عیسی دم با یتیمان دل افکار پریشان خرم
💡 برنتابد ز بتان جلوه گرفتار کسی صبح را کرده هواداری گل دشمن شمع
💡 رکن دین آصف جم جام عمیدالملک آن که بُود چرخ هوادارش و دوران بنده