همساز

لغت نامه دهخدا

هم ساز. [ هََ ] ( ص مرکب ) سازگار. موافق. ( یادداشت مؤلف ).
- همساز گشتن؛ موافق و همراه شدن:
خروشان از آن جایگه بازگشت
تو گفتی که با باد همساز گشت.فردوسی. || همدم. مونس. قرین. ( یادداشت مؤلف ):
سخن هیچ مسرای با رازدار
که او را بود نیز همساز و یار.فردوسی. || همسر:
که ای خوب رخ کیست همساز تو
بدین کش خرامیدن و ناز تو؟فردوسی.
هم ساز. [ هََ ] ( اِخ ) دهی است از بخش بالای شهرستان اردستان که 226 تن سکنه دارد. آب آن از قنات و محصول عمده اش غله و کاردستی مردم قالی بافی است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 10 ).

فرهنگ عمید

هم آهنگ، همدل، موافق.

فرهنگ فارسی

هم آهنگ، هم دل، موافق
(صفت ) ۱- همدل یک جهت متفق موافق. ۲- دویاچند تن که از یک خاندان باشند هم نسبت.

فرهنگستان زبان و ادب

{compatible} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] سامانه ای که قابلیت همسازی دارد

جمله سازی با همساز

💡 روز محشر به پرده داری او می نیابد زمانه، همسازی

💡 «یَدْعُوا لَمَنْ ضَرُّهُ أَقْرَبُ مِنْ نَفْعِهِ» می‌پرستد چیزی که گزند او نزدیکتر از سود او، «لَبِئْسَ الْمَوْلی‌» بد خداوندی کاو بت است، «وَ لَبِئْسَ الْعَشِیرُ» (۱۳) و بد همسازی.

💡 چون صبح صادق بخندید و نسیم سحر از شاخ شجر بوزید، پیر رهگذر را باد سحری همساز شد و چون شب رفته بطی عدم باز شد.

💡 نماید خس و لاله همساز و سنگ می و خون، گل و خار هم آب و رنگ

💡 باز گرد و پیش آن بت باز شو با بت خود همدم و همساز شو

💡 خورشید با دف زر همساز زهره شده آن برفگنده خروش وین در گرفته نوا