همخوان

لغت نامه دهخدا

هم خوان. [ هََ خوا / خا ] ( ص مرکب ) هم سفره. ( یادداشت مؤلف ):
بر او زآن شگفت آفرین خوان شدند
به خوردن نشستند و هم خوان شدند.اسدی.هم خوان تو گر خلیفه نام است
چون از تو خوردترا غلام است.نظامی.چو هم خوان خضری بر این طرف جوی
به هفتادوهفت آب لب را بشوی.نظامی.چه جای عزلت و ملک است کآنجا ساخت همت خوان
که عنقا مور خان گشت و سلیمان مرد هم خوانش.خاقانی.

فرهنگ فارسی

هم سفره

فرهنگستان زبان و ادب

{consistent} [رایانه و فنّاوری اطلاعات] سامانه ای که اجزای آن با یکدیگر همخوانی یا سازگاری داشته باشد متـ. سازگار
{consonant} [زبان شناسی] آوایی که در تولید آن نوعی مانع در مسیر جریان هوا ایجاد شود متـ. صامت

جمله سازی با همخوان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 نبود نیز به جز عکس روی او در جام نظارگی، که بود همنشین و همخوانش

💡 گهی همخوان مسکینان به قوتی گهی مهمان بغار عنکبوتی

💡 چو همخوان خضری برین طرف جوی به هفتاد و هفت آب لب را بشوی

💡 نهادش خوان بپیش آنگاه آمد از پس پرده برون دست علی و کرد با آنشاه همخوانی

💡 خوانت که نهد به چاشت یا شام همخوان تو کیست جز دد و دام