نوعی

لغت نامه دهخدا

نوعی. [ ن َ / نُو ] ( ص نسبی ) منسوب به نوع. مقررشده برای نوع. ( ناظم الاطباء ). مربوط به نوع: صورت نوعی. حرکت نوعی. ( فرهنگ فارسی معین ): من ِ نوعی.

فرهنگ فارسی

قسمی طوری: (( چه طلب کمال نوعی از ارادت بود. ) ) ( اوصاف الاشراف. ۴۷ ) یا بنوعی. بقسمی بنحوی: (( چون اسکندر نیم جانی بهزار مشقت بیرون برد و بنوعی ناپدید گشت... ) ) ( ظفر نام. یزدی چا.. امیر کبیر ۴۱۵:۲ )

جمله سازی با نوعی

💡 که روز غم بسر خواهد شد آخر سخن نوعی دگر خواهد شد آخر

💡 به نوعی بی‌طریق است این گذرگاه که گردون را بود بر گردنش راه

💡 بسی گفتند هر نوعی از این‌ها نبود ان جام جم جز نفس دانا

💡 دوستم با تو به حدی که ز حد بیرونست دشمنم نیز به نوعی که ز شرح افزون است

💡 گفتم که سراپای خیالی همه عیب است من نیز به نوعی بنمودم هنر خویش

💡 میل دل با رخت امروز به نوعی دگرست تو مپندار که زآنسان نگرانست که بود