نفس کش. [ ن َ ف َ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) متنفس. ( یادداشت مؤلف ). جاندار. که نفس می کشد. که تنفس می کند. زنده. ذوحیات. نفس زن. || در تداول، عربده جو. که عرض اندام کند. که جرأت عرض اندام کردن داشته باشد. که به نزاع و مبارزه قدم پیش نهد. || ( اِ مرکب ) منفذ و محل عبور و مرور نسیم و هوا. ( ناظم الاطباء ). سوراخ. روزنه. باجه. هواکش. ( یادداشت مؤلف ).
نفس کش. [ ن َ ف َ ک ُ ] ( ن مف مرکب ) چراغ و مانند آن که به زور نفس کشته شود. ( آنندراج ). چراغی که با پف کردن و دمیدن خاموش و کشته شده است. منطفی. خاموش.
(نَ فَ. کِ ) [ ع - فا. ] (ص. ) (عا. ) جسور، دلیر، نترس.
۱ - ( صفت ) آنکه نفس کشد متنفس. ۲ - ( اسم ) ( داش مشدیها ) آنکه جرات و جسارت دارد. ۳ - مجرای تهویه (برای اطاق آشپزخانه مستراح و غیره ) هوا کش.
(عا.)
جسور، دلیر، نترس.
💡 فضای شهر مقام نفس کشیدن نیست چو گرد باد نفس راست در بیابان کن
💡 به افسون باز نتوان رستن از عشق نشاید مشعل صبح از نفس کشت
💡 فضای چرخ مقام نفس کشیدن نیست نفس چگونه کند راست در حباب هوا؟
💡 یاقوت نفس کشتم زان گوهر شریفت کازاد کرد چون عقل از چرخ لاژوردم
💡 نفس کشت و همه لیلی شد از آن رو مجنون در صف عشق زعشاق گرو برد و سبق
💡 ترا که پنبه گوش شعور سیماب است نفس کشیدن محشر فسانه خواب است