نسود
لغت نامه دهخدا
نسود. [ ن َ ] ( ص ) نسو. ( جهانگیری ) ( برهان قاطع ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).چیزی نرم و ساده و لخشان و لغزنده و بی خشونت. ( برهان قاطع ). لغزان. املس. ( یادداشت مؤلف ):
ز خاک و آتش وآبی به رسم ایشان رو
که خاک خشک و درشت است و آب نرم و نسود.ناصرخسرو.
فرهنگ معین
(نَ ) (ص. ) نرم و ساده.
فرهنگ عمید
= نسو
فرهنگ فارسی
( صفت ) نسو: زخاک و آتش و آبی برسم ایشان رو که خاک خشک ودرشت است و آب نرم ونسود. ( ناصرخسرو.۹۱ )
ویکی واژه
نرم و ساده.
جمله سازی با نسود
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به چشمم با هزاران دور پایی نسودی پا فغان زین دیر پویی
💡 خواهم ز خواب بر رخ لیلی گشایمش چشمی نگه به پرده محمل نسودهای
💡 بران گونه شد زین هنرها که چنگ نسودی به آورد با او پلنگ
💡 به آبروی قناعت قسم که روی نیاز به خاکپای فرومایگان نسودم من
💡 غیر لیلی در دل مجنون نبود سر بجز بر خاک راه او نسود
💡 من سوده ولی درم نسوده است الماس کسش نیازموده است