نسبت کردن
مترادفها
منسوب کردن، مرتبط کردن، وابسته دانستن
لغت نامه دهخدا
نسبت کردن. [ ن ِ ب َ ک َ دَ] ( مص مرکب ) منسوب داشتن. منتسب داشتن:
آن را که هر شریفی نسبت بدو کنند
زیرا که از رسول خدای است نسبتش.ناصرخسرو.باد نسبت به ما کند زیراک
هیچ بِن هیچ را پدر مائیم.خاقانی.- کسی را به صفتی نسبت کردن؛ او را بدان متهم ساختن و منسوب داشتن:
نسبت عاشق به غفلت می کنند
وآنکه معشوقی ندارد غافل است.سعدی.مرا نسبت به شیدائی کند ماه پری پیکر
تو دل با خویشتن داری چه دانی حال شیدائی.سعدی.- نسبت کردن به؛ بازبستن به. بازخواندن به:
عقل گرد آن نگردد به جهل اندر جهان
فعل را نسبت به سوی گنبد خضرا کنند.ناصرخسرو.گر رنج پیشت آید و گر راحت ای حکیم
نسبت مکن به غیر که اینها خدا کند.حافظ. || مانند کردن. سنجیدن. قیاس گرفتن:
سوز من با دیگری نسبت مکن
او نمک بر دست و من بر عضو ریش.سعدی.|| ( اصطلاح منطق ) حمل کردن. اسناد کردن. ( یادداشت مؤلف ).
فرهنگ معین
( ~. کَ دَ ) [ ع - فا. ] (مص م. ) ۱ - نسبت دادن، منسوب کردن. ۲ - مخصوص کردن، ویژه گردانیدن.
فرهنگ فارسی
( مصدر ) نسبت دادن:...کسی اورابه قرع نسبت کرده بود: دراصفهان ادیبی بوداورا عطاش گفتندی اودرابتداخودرابتشیع نسبت کردی
ویکی واژه
نسبت دادن، منسوب کردن.
مخصوص کردن، ویژه گردانیدن.
جمله سازی با نسبت کردن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 قدش نتوان به سرو نسبت کردن که نباشد این چنین راست
💡 می توان باعرق روی تو نسبت کردن گوهری راکه زآیینه بود میدانش
💡 نباید بدون داشتن مدارک و شواهد کافی، هرگونه رفتار اشتباه را به شخصیت یا انگیزههای درونی افراد دیگر نسبت کرد و بلافاصله قضاوت کرد.
💡 بسیاری از مورخان معتقدند که ریشه این سنت قدیمی را باید به تمدنهای باستانی و فرهنگهای بسیار دور در شرق جهان نسبت کرد.
💡 او سعی داشت با نسبت کردن تمام شکستهای اخیر تیم به شانس بد و شرایط محیطی، از پذیرش مسئولیت مستقیم اشتباهات خود فرار کند.