لغت نامه دهخدا
نخورده. [ ن َ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خورده ناشده. ناخورده. || که نخورده است. که مزه چیزی را نچشیده است. || مجازاً، غیرمتنعم.
- امثال:
از نخورده بگیر بده به خورده، نظیر:
از ندار بگیر بده به دارا.
نخورده. [ ن َ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) خورده ناشده. ناخورده. || که نخورده است. که مزه چیزی را نچشیده است. || مجازاً، غیرمتنعم.
- امثال:
از نخورده بگیر بده به خورده، نظیر:
از ندار بگیر بده به دارا.
خورده ناشده ناخورده یا که نخورده است
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خون من و می دگران گر نخورده بود آن رنگ خون و بوی میش در دهن چه بود؟
💡 در این طرح مولکول دیانای اولیه (مادری) بهصورت کاملاً دستنخورده فرایند همانندسازی را طی میکند (دو رشته دیانای و مولکول دیانای بدون تغییر میمانند).
💡 نخورده باده بمستی شتافت در عشقت کسی که پایه عشق از تو یافت مجنون وار
💡 به جذب حادثه شد پیکرم چنان مشتاق که پا نخورده به سنگم، کبود شد ناخن
💡 زان باده نخوردهام که هشیار شوم آن مست نبودهام که بیدار شوم
💡 ایوب اگر ز محنت کرمان بجان رسید هرگز نخورده اند کرمان چنانک من