ضوی

لغت نامه دهخدا

ضوی. [ ض َ وا ] ( ع اِمص ) باریکی استخوان و خردی جسم در خلقت. لاغری. ( منتهی الارب ).
ضوی. [ ض ُ وی ی ] ( ع مص ) لاغر گردیدن. ( منتهی الارب ). نزار شدن. ( زوزنی ). || فراهم آمدن. || جای گرفتن. ( منتهی الارب ). مأوی گرفتن. ( زوزنی ). پناه بردن بکسی. || درآمدن در شب. || پرسیدن خبر چیزی را. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با ضوی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 من به گرد تو خود نیارم گشت زان که من چشم دردم و تو ضوی

💡 ایا کریم زمانه! علیک عین‌الله تویی که چشمهٔ خورشید را به نور ضوی

💡 در رزم همچو شیر همیدون همه دلی در بزم همچو شمس همیدون همه ضوی

💡 بزن جامی به جام من چه خوش ضویی قدح دارد که بر ایران و ایرانی، مبارک عید نوروزی

دودول یعنی چه؟
دودول یعنی چه؟
ارغوان یعنی چه؟
ارغوان یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز