لعیب
لغت نامه دهخدا
لعیب. [ ل َ ] ( ع ص ) همبازی. ( دهار ) ( مهذب الاسماء ). || بازیگر:
بر من آمد و آورد برفروخته شمع
چو طبع مرد نشاطی و جان مرد لعیب.عسجدی.
لعیب. [ ل َ ] ( ع اِ ) شقایق النعمان. ( فهرست مخزن الادویه ).
فرهنگ معین
(لَ ) [ ع. ] (ص. ) ۱ - همبازی. ۲ - بازیگر.
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱- همبازی. ۲- بازیگر: برمن آمد و آورد بر فروخته شمع طبع مرد نشاطی و جان مرد لعیب. ( عسجدی لغ. )
شقایق النعمان
ویکی واژه
همبازی.
بازیگر.
جمله سازی با لعیب
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 قالَ اخْرُجْ ای قال اللَّه لابلیس اخرج منها. این امر اهانت است نه امر تکلیف، و اگر نه امر اهانت بودی امتناع نمودی، چنان که در اسْجُدُوا لِآدَمَ کرد. قالَ اخْرُجْ مِنْها ای من الجنة، مَذْؤُماً ای مذموما معیبا بأبلغ الذم و العیب. الذام و الذیم و الذم، العیب.
💡 فَقُلْ هَلْ لَکَ إِلی أَنْ تَزَکَّی قرأ نافع و ابن کثیر و یعقوب: «تزکّی» بتشدید الزّای ای تتزکّی و تتطهّر من الشّرک. و قرأ الآخرون بالتّخفیف ای تسلم و تصلح. قال ابن عباس: معناه: تشهد ان لا اله الّا اللَّه. و قیل: التّزکّی طلب الزّکاء و الزّکاء النّموّ فی الخیر. و قیل هل لک میل و حاجة الی ان تصیر زاکیا طاهرا عن العیب و الدّنس بترک العصیان و الرّجوع الی اللَّه.
💡 با خود گفتم لا عتب قبل العیب و لا عذر بعد الشیب، بعد از پند پیری جز بند اسیری نبود که فزون از صد درنگی نیست و ورای سپیدی رنگی نه
💡 وَ مِنْهُمْ مَنْ یَلْمِزُکَ، و بر قرائت یعقوب یلمزک بضم میم ای یعیبک، و اللمز العیب، اللمزة العیّاب، و اللمزة المعیب.
💡 و کلّ امریء تخفی علیه عیوبه و یبدو له العیب الّذی لاخیه