قواد

لغت نامه دهخدا

قواد. [ ق َوْ وا ] ( ع اِ ) بینی و آن لغتی است حمیری. ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). || ( ص ) زن جلب. ( منتهی الارب ). زن جلب و دیوث. ( ناظم الاطباء ). قرمساق و دیوث. ( آنندراج ):
گفت ای دغای ابله و قواد قلتبان.سعدی ( هزلیات ).
قواد. [ ق ُوْ وا ] ( ع ص،اِ ) ج ِ قائد. ( اقرب الموارد ) ( منتهی الارب ). بمعنی کشنده ستور و جز آن. ( آنندراج ). رجوع به قائد شود.

فرهنگ معین

(قَ وّ ) [ ع. ] (ص. ) دیوث، قلتبان.

فرهنگ عمید

= قائد
واسطه و دلال عمل منافی عفت، پاانداز.

فرهنگ فارسی

بسیارراننده وکشنده، واسطه ودلال عمل منافی عفت، جمع قائد

ویکی واژه

قلتبان، جاکش.[۱]
گواد
عربی قواد
شخصی که زن روسپی را به کار می‌گمارد یا به مردان معرفی می‌کند.
↑ تونجی، محمد. فرهنگ فارسی عربی. ناشر:؟. سال انتشار ۱۳۷۳.

جمله سازی با قواد

💡 هزار تیز به ریشش که این فروخت به من مشعبد آمد قواد جلد دولت یار

💡 گر نه زندت صلاح قواد پسر من بر... این سخن زنم... ی پر

💡 گفتم ای...قواده تو خمش کن باری که مرا هست ز نام تو درین ساعت عار

💡 سایش ناس کجا شاید رقاص شود قاید قوم چرا باید قواد شود؟

💡 جهان از زشت قوادان تهی شد که حمال فقع باید همی حور