نازنده. [ زَ دَ / دِ ] ( نف ) فخور. ( ترجمان القرآن ) ( منتهی الارب ) ( دهار ). فاخر. ( منتهی الارب ). مفتخر. مباهی. بالنده. که می نازد.
- سرو نازنده؛ بالان. سرافراز. بالنده. راست قامت:
همان سرو نازنده شد چون کمان
ندارم گمان گر سر آید زمان.فردوسی.سرو نازنده پیش چشمه آب
بهتر از راستی ندید جواب.نظامی.رجوع به نازیدن شود.
(زَ دِ ) (ص فا. ) نازکننده.
نازکننده، فخر کننده.
( اسم ) ۱ - آنکه ناز و امتناع کند آنکه استغنا نماید.۲ - فخرکننده مباهی.یاسرو نازنده. ۱ - سرو بالنده سرو ناز. ۲ - قامت راست: همان سرونازنده شد چون کمان ندارم گمان گر سر آید زمان... ۳ - معشوق راست بالا: سرو نازنده پیش چشمه آب بهتر از راستی ندید جواب. ( نظامی لغ. )
نازکننده.
💡 ته کت نازنده چشمان سرمه سائی ته کت زیبنده بالا دلربایی
💡 نازنده همی باد به تو دین محمد تا ملک محمد بود و دولت سنجر
💡 ای در این گیتی به تو نازنده جان مصطفی اندر آنگیتی بهتو جان پدر نازنده باد
💡 زهی به ذات تو نازنده مسند تکمین زهی ز عظم تو شرمندهٔ وسعت امکان
💡 گر به سوی غرب تیری سر دهد نازندهاش مینیاید جز به حد شرق بیرون از کمان