نابهنگام
مترادفها
ناگهانی، بیمقدمه، بیخبر، بیوقت
متضادها
بهموقع، بههنگام
لغت نامه دهخدا
نابهنگام. [ ب ِ هََ ] ( ص مرکب، ق مرکب ) نه بوقت. نه بوقت خود. نه بهنگام. نه بوقت سزاوار. بی وقت. بی موقع:
نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم
که به هنگامه نیسان شدنم نگذارند.خاقانی. || نابجای. نه بجای خود.نه آنجا که باید. بیمورد. بیجا:
گرستن بهنگام با سوک و درد
به از خنده نابهنگام سرد.( گرشاسب نامه ).- امثال:
ضرر بهنگام به از نفعنابهنگام.
فرهنگ عمید
= نابه هنگام
فرهنگ فارسی
( صفت ) ۱ - بی وقت بی موقع: نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که بهنگامه نیسان شدنم نگذارند. ( خاقانی ) ۳ - نابجا بیمورد بیجا: گرستن بهنگام باسوک و درد به از خنده نابهنگام سرد. ( گرشا. ) مقابل بهنگام
جمله سازی با نابهنگام
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گرستن به هنگام با سوز و درد به از خندهٔ نابهنگام سرد
💡 نابهنگام زند نوبت صبح شب وصل من گرفتم که بهنگام چه خواهد بودن
💡 نابهنگام بهارم که به دی مه شکفم که به هنگامهٔ نیسان شدنم نگذراند