میانجیگری

لغت نامه دهخدا

میانجی گری. [ گ َ ] ( حامص مرکب ) وساطت. ( ناظم الاطباء ) ( یادداشت مؤلف ). توسط. ( یادداشت مؤلف ).
- میانجی گری کردن؛ میانجی شدن. وساطت کردن. دلالگی کردن. تورة؛دختری که میانجی گری کند میان عشاق. ( منتهی الارب ).
- میانجی گری نمودن؛ وساطت نمودن و واسطه واقع شدن. ( ناظم الاطباء ).
|| سفارت. ( منتهی الارب ). || حکمیت. ( یادداشت مؤلف ). و رجوع به میانجی در همه معانی شود.

فرهنگ عمید

۱. وساطت.
۲. واسطه شدن میان دو نفر برای رفع اختلاف و کشمکش آن ها.

فرهنگ فارسی

وساطت میانجی بودن.

فرهنگستان زبان و ادب

{mediation} [علوم سیاسی و روابط بین الملل] تلاش برای حل وفصل مسالمت آمیز یک اختلاف بین المللی با برنامه ریزی و مشارکت بی طرفانه و مؤثر طرف ثالث

ویکی واژه

intercessione

جمله سازی با میانجیگری

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شینتارو آبه در سال ۱۳۶۲ ه‍.ش در زمانی که وزیر امور خارجه ژاپن بود، برای میانجیگری بین ایران و عراق برای پایان جنگ هشت ساله به تهران سفر کرد. پسرش شینزو نیز در این سفر همراه او بود.

قرین رحمت یعنی چه؟
قرین رحمت یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
گیتی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز