مهجه

لغت نامه دهخدا

( مهجة ) مهجة. [ م ُ ج َ ] ( ع اِ ) جان و روح. ( غیاث اللغات ). روح. ( از اقرب الموارد ). جان. ( السامی ) ( مهذب الاسماء ) ( آنندراج ). || خون یا خون دل. ( از اقرب الموارد ) ( آنندراج ). خون میان دل. ( غیاث اللغات ). خون که در درون دل است. سویداء. حبةالقلب.ثمرةالقلب. ( از یادداشتهای مؤلف ). || خلاصه هرچیز. ( غیاث اللغات ). خالص از هرچیزی. ازهری گفته است: بذلت له مهجتی؛ أی بذلت له نفسی و خالص ما اقدر علیه. ج، مُهَج، مُهَجات. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(مُ جَ یا جِ ) [ ع. مهجة ] (اِ. ) روح، روان.

فرهنگ عمید

۱. خون، خون دل.
۲. روح، روان.

فرهنگ فارسی

( اسم ) ۱ - روح روان. ۲ - خون دل جمع: مهج

ویکی واژه

مهجة
روح، روان.

جمله سازی با مهجه

💡 فکند شعشعه عکس مهجه علمت درون جان مشعشع هزار شعله نار

💡 روحانیان بماتم او جمله نوحه گر یا مهجه الحقیقه ارواحنا فداک

💡 مهجهٔ نور فشانش چو کند جلوه گری رنگ خورشید کند رشک فروغش کاهی

💡 ز قبهٔ سپرت لامع آسمان شکوه ز مهجه علمت طالع آفتاب ظفر

💡 لباس عمر عدو را ز مهجهٔ علمش نتیجه‌ایست که از نور مه کتان دارد

💡 از ثریا به ثری برده فرو بخت نگون مهجه رایت اقبال مرا از ادبار

خیوس یعنی چه؟
خیوس یعنی چه؟
نحوه یعنی چه؟
نحوه یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز