لغت نامه دهخدا
منظری. [ م َ ظَ ری ی ] ( ع ص ) نیکومنظر. ( منتهی الارب ): رجل منظری؛ مرد خوش روی و نیکومنظر. ( ناظم الاطباء ). منظرانی. ( اقرب الموارد ). رجوع به منظرانی شود.
منظری. [ م َ ظَ ری ی ] ( ع ص ) نیکومنظر. ( منتهی الارب ): رجل منظری؛ مرد خوش روی و نیکومنظر. ( ناظم الاطباء ). منظرانی. ( اقرب الموارد ). رجوع به منظرانی شود.
نیکو منظر. رجل منظری مرد خوش روی و نیکو منظر.
💡 ای آن زمین وقار که بر آسمان فضل ماه خجسته پیکر خورشید منظری
💡 اول منم که در همه عالم نیامدهست زیباتر از تو در نظرم هیچ منظری
💡 فرخنده منظری شده منظور چشم من کز جلوه میزند ره چندین بصیر را
💡 مرو همچو بیانی از پیش چشم درین گوشه بنشین که خوش منظری است
💡 نی ماه منظری که نظربازیی کنم در پایش اوفتاده سرافرازیی کنم
💡 روزیکه رسم و راه پرستاریم نبود میدوختم بسان تو، چشمی به منظری