منجس

لغت نامه دهخدا

منجس. [ م ُ ن َج ْ ج ِ ] ( ع ص ) نجس کننده. ناپاک کننده. رجوع به تنجیس شود. || آنکه تعویذ تنجیس بر وی آویزند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). کسی که بر وی جهت دفع چشم زخم تعویذ تنجیس آویزند، از قبیل مهره و استخوان مرده و پلیدی و لته حیض و جز آن. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تنجیس شود.
منجس. [ م َ ج َ ] ( ع اِ ) پوست کوچک که بر شکاف و بریدگی زه نهند. ( از اقرب الموارد ).

فرهنگ معین

(مُ نَ جَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) نجس کرده شده.

ویکی واژه

نجس کرده شده.

جمله سازی با منجس

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 با هم از حکم دو جنسی رسته چون دو همنجس به هم پیوسته

💡 ذره نبود جز حقیری منجسم ذره نبود شارق لا ینقسم

لحظه یعنی چه؟
لحظه یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز