کلمهی «مملکت» در فارسی به معنای کشور، سرزمین یا قلمرویی است که تحت حکومت و نظام سیاسی مشخصی اداره میشود. این واژه ریشه در زبان عربی دارد و در گذشته بیشتر برای اشاره به سرزمینهای تحت فرمانروایی پادشاهان یا حاکمان به کار میرفت. مملکت مفهومی گسترده دارد و شامل مردم، قوانین، فرهنگ، منابع و مرزهای جغرافیایی آن سرزمین میشود. در تاریخ و ادبیات فارسی، «مملکت» معمولاً بیانگر ساختارهای حکومتی و اجتماعی بوده که اداره امور مردم را برعهده داشتهاند. این واژه علاوه بر جنبه جغرافیایی، بار سیاسی و اجتماعی نیز دارد و به موجودیتی اشاره میکند که نظم، امنیت و رفاه در آن معنا پیدا میکند. در مکالمات روزمره، این واژه میتواند بهطور کلی برای اشاره به وضع کشور، شرایط سیاسی یا اوضاع اقتصادی استفاده شود. مملکت همچنین مفهومی احساسی دارد و حس تعلق، هویت و وطندوستی را در ذهن تداعی میکند. در متون رسمی، این واژه جای خود را بیشتر به «کشور» داده اما همچنان کاربرد ادبی و محاورهای پررنگی دارد. از نظر معنایی، با واژههایی چون کشور، سرزمین، وطن و دولت هممعنی است. این اصطلاح نشاندهنده ساختاری است که مردم در آن زندگی، پیشرفت و تعامل اجتماعی دارند.
مملکت
لغت نامه دهخدا
مملکت. [ م َ ل َ ک َ ] ( ع اِمص ) کشورداری. شهریاری. پادشاهی و عظمت. حکومت. ( ناظم الاطباء ). مقام سلطنت. ( غیاث اللغات ) ( آنندراج ). پادشاهی. ( مهذب الاسماء ) ( غیاث ):
ای فخر آل اردشیر ای مملکت را ناگزیر
ای همچنان چون جان و تن افعال واعمالت هژیر.دقیقی.پدر مالکه نام کردش چو دید
چودختش همی مملکت را سزید.فردوسی.مسعود ملک آنکه نبوده ست و نباشد
از مملکتش تا ابدالدهر جدایی.منوچهری.این مملکت خسرو تأیید سمائی است
باطل نشود هرگزتأیید سمائی.منوچهری.- مملکت آلوده؛ آلوده به کارها و گرفتاریهای سلطنت. مشتغل به امر فرمانروایی و شهریاری. گرفتار ملک این جهان. پای بند دنیا:
داشت سلیمان ادب خود نگاه
مملکت آلوده نجست این کلاه.نظامی ( مخزن الاسرار ص 28 ). || ( اِ ) کشور. ملک. آن قسمت از سرزمین که حکومت واحد و نظاماتی خاص برای اداره خود دارد:
به گور تنگ سپارد ترا دهان فراخ
اگرت مملکت از حد روم تا خزر است.کسائی.ما امیرالمؤمنین را از عزیمت خویش آگاه کردیم و عهد خراسان و جمله مملکت پدررا بخواستیم. ( تاریخ بیهقی ). صاحب دیوان حضرت غزنه و اطراف مملکت... بوده. ( تاریخ بیهقی ). یا امیرالمؤمنین مملکتی که بهای آن یک جرعه شراب است سزاوار است که بدان نازشی نباشد. ( تاریخ بیهقی ). پس از فرمان ما فرمان وی است و در هر کاری که به صلاح دولت و مملکت بازگردد... ( تاریخ بیهقی ). از نژاد پادشاه بزرگ بودو میانه مملکت او داشت. ( فارسنامه ابن البلخی ). و بزرجمهر به حضور برزویه و تمامی اهل مملکت این باب بخواند. ( کلیله و دمنه ). و اجتهاد تو در کارها و رای آنچه در امکان آید علما و اشراف مملکت را نیز معلوم گردد. ( کلیله و دمنه ).
گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم
لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم.خاقانی.قمری گفتا ز گل مملکت سرو به ْ
کاندک بادی کند گنبد گل را خراب.خاقانی.افسر گوهر کیان گوهر افسر سران
خاک درش چو کیمیا بیش بهای مملکت.خاقانی.من زبان روزگارم بر درش
چون سر تیغش زبان مملکت.خاقانی.انتقام از ابوعلی بکشیدند و او را بکام خود بدیدند و با سر ولایت و مملکت خویش رسیدند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 339 ).
فرهنگ معین
(مَ لَ کَ ) [ ع. مملکة ] (اِ. ) ۱ - کشور. ۲ - پادشاهی، سلطنت.
فرهنگ عمید
۱. کشور.
۲. (اسم مصدر ) [قدیمی] پادشاهی.
۳. [قدیمی] قلمرو پادشاهی.
فرهنگ فارسی
عزت وقدرت پادشاه، وقلمروپادشاهی او، کشور، ممالک جمع
( اسم ) ۱ - حوزه پادشاهی ۲ - کشور: [ مملکت ایران ]. ۳ - ایالت و ولایت: [... مثل راه شوسه شهر شوش تا همدان و راه شوسه واقعه در مملکت مازندران.. ] ( الماثرو الاثار. ۹۶ ) جمع: ممالک توضیح در عربی بفتح و ضم لام هر دو آمده در تداول فارسی بکسر لام هم مستعمل است
ویکی واژه
مملکة
کشور.
پادشاهی، سلطنت.
جمله سازی با مملکت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 همیشه باشد ازو مملکت به رونق چو کلک باشد با او همیشه یاور
💡 ز من به غیرت و ناموس و مملکتخواهی بگو خوشیم به دوریت هم ملالی نیست
💡 گشود مملکت پارس را به نیم الارض بفتح ترک و عرب تا چه در نظر دارد
💡 شاه از ایرانیان طمع برداشت مملکت را به نایبان بگذاشت
💡 ناقص نگشت جاه تو در صدر مملکت کمتر نگشت قدر تو در پیش شهریار