ملهی

لغت نامه دهخدا

ملهی. [ م َ ها ] ( ع اِ ) لهو. ( اقرب الموارد ). لهو. بازی. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || زمان لهو. ( از اقرب الموارد ). || بازی گاه. ( دهار ). جای لهو. ( از اقرب الموارد ). جای بازی. مَلعَب. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). || موضع اقامت: هذا ملهی القوم. ( از اقرب الموارد ). || جای دیگدان: هذا ملهی الاثافی. ( از اقرب الموارد ) ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
ملهی. [ م ِ ها ] ( ع اِ ) آلت لهو وبازی. ج، ملاهی. ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
ملهی. [ م ُ ] ( ع ص ) غافل کننده. ( غیاث ) ( آنندراج ) || در بازی آرنده. ( غیاث ) ( آنندراج ). و رجوع به الهاء شود. || مقلد و بذله گوی و مسخره و آنکه بازی می دهد. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

(مُ ) [ ع. ] (اِفا. ص. ) ۱ - آن که بازی می دهد. ۲ - بذله گوی، مقلد.

فرهنگ فارسی

آلت لهو، ملاهی جمع
( اسم صفت ) ۱ - آنکه بازی دهد. ۲ - مسخره بذله گوی مقلد.

ویکی واژه

آن که بازی می‌دهد.
بذله گوی، مقلد.

جمله سازی با ملهی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گشاده رایت منصور او در قنوج شکسته هیبت شمشیر او دل ملهی

💡 سپه به لشکر برهان پور ملعون زد که بود ملهی مخذول را سپه سالار

💡 رای زنی پیر بود بر در ملهی رای زن پیر گفت رای جوان را

💡 آنکه معبود اهل ملهی را خرد بشکست و ضبط کرد حصار

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
کژ یعنی چه؟
کژ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز