معود

لغت نامه دهخدا

معود. [ م َع ْ ] ( ع ص ) بیمار عیادت کرده بالنقص و التمام. ( آنندراج ). بیمار عیادت کرده شده. معوود. ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
معود. [ م ُ ع َوْ وَ ]( ع ص ) عادت کنانیده شده به چیزی. ( آنندراج ). عادت داده شده. معتاد. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): و محمدبن طغرل فرمان یافت هم اندر این ماه از علتی صعب که او را معود بود به روزگار. ( تاریخ سیستان ).
نبوده است تا بوده دوران گیتی
به ابقای ابنای گیتی معود.سعدی.|| تربیت شده و تعلیم داده شده و ورزیده شده. ( ناظم الاطباء ).
معود. [ م ُع ْ ] ( ع مص ) بردن چیزی را. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || تباه شدن معده کسی و گوارد نکردن طعام را. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ). و رجوع به مَعد شود.
معود.[ م ُ ع َوْ وِ ] ( ع ص ) آنکه می آموزد و تعلیم می دهد سگ را برای شکار. ( ناظم الاطباء ) ( از فرهنگ جانسون ).

فرهنگ معین

(مُ عَ وَّ ) [ ع. ] (اِمف. ) عادت داده شده.

فرهنگ عمید

عادت داده شده، تربیت شده، ورزیده شده.

فرهنگ فارسی

( اسم ) عادت داده شده.
آنکه می آموزد و تعلیم می دهد سگ را برای شکار.

ویکی واژه

عادت داده شده.

جمله سازی با معود

💡 پس سبقت رحمتی در غضبی شد پدید زهر بدان کس دهند کوست معود به قند

💡 گر آئی بیاید مرا عمر رفته مگو نیست در دهر عمر معود

💡 روایت است از ربعیه بنت معود که گفت، «آن شب که مرا عروس کردند دیگر روز رسول (ص) درآمد و کنیزکان دف می زدند و سرود می گفتند. چون رسول را بدیدند ثنای رسول (ص) گفتن گرفتند به شعر. رسول (ص) گفت، « همان گویید که می گفتید»، و نگذاشت که ثنای وی گویند بر دف که جد به بازی آمیختن پسندیده نباشد و ثنای وی دین جد باشد.

💡 گوسفندی برد این گرگ معود هر روز گوسفندان دگر خیره در او می‌نگرند

💡 نبودست تا بوده دوران گیتی به ابقای ابنای گیتی معود

💡 جان تو خفاش بد و باز شد چونک درین نور معود شدی

استیصال یعنی چه؟
استیصال یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
نکوهیدن یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز