لغت نامه دهخدا
معلولی. [ م َ ] ( حامص ) معلول بودن. حالت و چگونگی معلول. بیماری. نزاری:
به معلولی تن اندرده که یاقوت ازفروغ خور
سفرجل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی.خاقانی.و رجوع به معلول شود.
معلولی. [ م َ ] ( حامص ) معلول بودن. حالت و چگونگی معلول. بیماری. نزاری:
به معلولی تن اندرده که یاقوت ازفروغ خور
سفرجل رنگ بود اول که آخر گشت رمانی.خاقانی.و رجوع به معلول شود.
💡 به معلولی چو یک حکم است و یک وصف آن دو عالم را چرا چون علت سابق توانا باشد و دانا؟
💡 این بیماری میتواند عوارض سوئی رابه همراه داشته باشد مانند کوچک باقی ماندن کودک، ناتوانی و معلولیت دائمی ذهنی، عاطفی یا جسمی. کودک از لحاظ رشد و نمو نیز دچار نقص خواهد شد.
💡 چون مدت سالی در چنین حالی بسر آوردم عزم سفر قبله جزم کردم، چون مولودی که از کنار مادر بماند و چون معلولی که از تنعم بستر و بالین جدا شود، عیشی تیره و تلخ و سینه ای پر از عشق دوستان بلخ، غم های دل از شمار بیرون وقامت از بار ندامت سرنگون.
💡 اگر نه علّت معلولیت بدی دادی خرد به گوهر فعّالت از شرف تقدیم
💡 استراتون کوشید تا نظریههای ارسطو و دموکریتوس را سازش دهد. او به توضیح مکانیکی و علت و معلولی جهان پرداخت.
💡 امام حسن بن علی(ع) معلولی را دید و فرمود: خداوند ترا نیل داده است، از این رو سپاس بگذار و ترا ذکر کرده است، پس ذکرش گوی.