معزم
مترادفها
مصمم
متضادها
مردد، دو دل، بیتصمیم
لغت نامه دهخدا
معزم. [ م ُ ع َزْ زِ ] ( ع ص ) افسونگر. ( منتهی الارب ) ( از اقرب الموارد ) ( ناظم الاطباء ). عزیمت خوان و افسونگر. ( غیاث )( آنندراج ). آن که عزایم نویسد. آن که عزایم داند. عزایم خوان. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
چو هنگام عزایم زی معزم
به تک خیزند ثعبانان ریمن.منوچهری.وینک خزان معزم عید است و بهر صرع
بر برگ رز نوشته طلسم مزعفرش.خاقانی.خم چو پری گرفته ای یافته صرع و کرده کف
خط معزمان شده برگ رز از مزعفری.خاقانی.ماری به کف مرا و بنان است این قلم
دستم معزمی شده کافسون مار کرد.خاقانی.|| تعویذفروش. ( مهذب الاسماء ).
معزم. [ م ُ ع َ ز زَ ] ( ع ص ) افسون زده. ( غیاث ) ( آنندراج ).
معزم. [ م َ زَ / م َ زِ ] ( ع مص ) آهنگ نمودن و دل نهادن. عزیمة. عزیم. || کوشش کردن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
فرهنگ معین
(مُ عَ زِّ ) [ ع. ] (اِفا. ) افسونگر، جادوگر.
فرهنگ عمید
افسون گر.
فرهنگ فارسی
افسونگر
( اسم ) ۱ - افسونگر. ۲ - مار فسای: ماری بکف مرا دو زبان چیست آن قلم دستم معزمی شده کافسون مار کرد. ( خاقانی ) جمع: معزمین.
افسون زده
جمله سازی با معزم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هر زمان فتنه بر سیاست تو چون معزم همی کند افسون
💡 خم چو پری گرفتهای، یافته صرع و کرده کف خط معزمان شده برگ رز از مزعفری
💡 ماری به کف مرا دو زبان است این قلم دستم معزمی شده کافسون مار کرد
💡 وینک خزان معزم عید است و بهر صرع بر برگ زر نوشته طلسم مزعفرش
💡 هزار بچه ابلیس را مجیب کند معزم ار بسر گور او کند تعزیم
💡 خواست یکی نوشتهای عاشقی از معزمی گفت بگیر رقعه را زیر زمین بکن دفین