لغت نامه دهخدا
معدم. [ م ُ دِ ]( ع ص ) آنکه نیست و نابود می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). || درویش و نیازمند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
معدم. [ م ُ دِ ]( ع ص ) آنکه نیست و نابود می کند. ( ناظم الاطباء ) ( از منتهی الارب ). || درویش و نیازمند. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ).
(مُ دِ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - اعدام کننده، نابود - سازنده. ۲ - فقیر، تهیدست.
درویش، فقیر، بی چیز، نیازمند
( اسم ) ۱ - اعدام کننده نابود سازنده. ۲ - فقیر تهی دست درویش.
💡 معالکونی که معدم الذواتند بمعدومیت خود بر ثباتند
💡 از آن صوفی نبیند ما سوائی سوای اوست معدم اربجایی
💡 چو از معدم رستی حضرت اوست عیان در عین هستی وحدت اوست
💡 بعین آنکه دارد قدرت از حق در آنقدرت بود معدم مطلق