معتبر به معنای شخصی است که از احترام و آبرو برخوردار بوده و دارای عزت و بزرگی است. این واژه به کسانی اطلاق میشود که در جامعه نیکنام و ارجمند هستند. به طور کلی، معتبرین به افرادی اشاره دارد که در تعاملات اجتماعی و دینی مورد توجه و احترام قرار میگیرند. در متون دینی و فقهی، به خواندن نام فقها و افراد معتبر اشاره شده است که در زمینههای علمی و عملی، از جمله سوگند خوردن به صداقت و راستگویی، نقش مهمی دارند. به همین دلیل، این افراد به عنوان الگوهایی برای جامعه شناخته میشوند و تأکید بر رفتارهای نیک و اصول اخلاقی دارند. در واقع، وجود افراد معتبر در هر جامعهای میتواند به تقویت ارزشها و هنجارهای اجتماعی کمک کند و به ایجاد فضایی سالم و محترم در تعاملات انسانی منجر شود.
معتبر
لغت نامه دهخدا
معتبر. [ م ُ ت َ ب َ ] ( ع ص ) محترم و باآبرو و باحرمت و عزت و بزرگوار و نیک نام. ج، معتبرین. ( ناظم الاطباء ). ارجمند. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ): فقها و معتبران را بخواند و سوگندان بر زبان راند که جز ضیعتی که به گوزگانان دارد... هیچ چیزی ندارد. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 364 ).
در راه تو هرکه خاک در شد
در عالم عشق معتبر شد.عطار.قاضی با یکی از علمای معتبر که هم عنان او بود گفت. ( گلستان ). عالمی معتبر را مناظره افتاد با یکی از ملاحده. ( گلستان ). پیش از این هر بزرگ معتبر صاحب ناموس و خواجه که در بازار رفتی چند خربنده پیرامون او در می آمدند. ( جامعالتواریخ رشیدی ).
- معتبر شدن؛ نیک نام شدن و دارای آبرو و بزرگوار گشتن. ( ناظم الاطباء ). دارای اعتبارشدن:
در تنگنای حیرتم از نخوت رقیب
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود.حافظ.گو شاهم اعتبار کند گرچه گفته اند
یارب مباد آنکه گدا معتبر شود.قاآنی ( از امثال و حکم ج 4 ص 2028 ).یارب مباد آنکه گدا معتبر شود.
گر معتبر شود ز خدا بی خبر شود.( از امثال و حکم ج 4 ص 2028 ). || محل اعتماد و امین و دارای امانت و دیانت.( ناظم الاطباء ): از معتبران و مقبول قولان وقایع گذشته را استماع افتاد. ( جهانگشای جوینی ج 1 ص 7 ). || بااعتبار. قابل اعتبار. استوار. پادار. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ). متین: در همه معانی مقابله کفات نزدیک اهل مروت معتبر است. ( کلیله و دمنه ). زیرا که معرفت قوانین سیادت و سیاست در جهانداری اصلی معتبر است. ( کلیله و دمنه ). چه هر کجا مضرت شامل دیده شد... و موجب دلیری مفسدان گشت... و هر یک در بدکرداری و ناهمواری آن را دستور معتمد و نمودار معتبر ساختند، عفو و اغماض... را مجال نماند. ( کلیله و دمنه ).
طرف رکابت چنانک روح امین معتبر
بند عنانت چنانک حبل متین معتصم.خاقانی.جاهل آسوده فاضل اندررنج
فضل مجهول و جهل معتبر است.خاقانی.وصفی چنان که در خور حسنش نمی رود
آشفته حال را نبود معتبر سخن.سعدی.عیب یاران و دوستان هنر است
سخن دشمنان نه معتبر است.سعدی.از خوف تطویل الفاظ حدیث مکتوب نشد و اعتماد بر آنکه اکثر این احادیث مدون است و در کتب معتبر مکتوب. ( اورادالاحباب و فصوص الآداب چ دانشگاه ص 2 ).
فرهنگ معین
(مُ تَ بَ ) [ ع. ] (ص. ) دارای اعتبار، مورد اعتماد.
فرهنگ عمید
۱. با اعتبار، امین، محل اعتماد.
۲. [قدیمی] عبرت گرفته.
فرهنگ فارسی
عبرت گرفته، بااعتبار، امین ومحل اعتماد
( اسم ) ۱- عبرت گرفته. ۲- با اعتبار قابل اعتبار معتمد جمع: معتبرین.
پند گیرنده اعتبار گیرنده عبرت گیرنده.
ویکی واژه
valido
creditore
دارای اعتبار، مورد اعتماد.
جمله سازی با معتبر
💡 تو گدای خدا گدای تو خلق گر گدائی گدای معتبری
💡 از ره عبرت ز خویش هر که سفر کرد گر به خود آید عزیز و معتبر آید
💡 صدرا! ز حضرت تو مرا هست باز خواست هر چند باز خواست کسی معتبر کند