مضمحل

مترادف‌ها

محو شده، ناپدید شده

متضادها

پایدار، ماندگار، موجود

لغت نامه دهخدا

مضمحل. [ م ُ م َ ح ِل ل ] ( ع ص ) نیست و محو شونده و ناچیز و سست. ( غیاث ) ( آنندراج ). نیست و نابود و پراکنده و پریشان و منتشر و ناپدید و نابود و محو شده و برطرف شده و ناچیز. ( ناظم الاطباء ).
- مضمحل شدن؛ نیست و نابود شدن: و از گرستن رطوبات زجاجی و ملحی، بحکم قوت حرارت غریزی منحل و مضمحل شد. ( سندبادنامه ص 291 ).
- مضمحل گرداندن؛ نابود گرداندن. نیست کردن: و بعضی را بخار شکل بطریق آه از راه نفس بیرون آردو بتدریج مضمحل گرداند. ( سندبادنامه ص 15 ).

فرهنگ معین

(مُ مَ حِ لّ ) [ ع. ] (اِفا. ) پراکنده، از میان رفته، نابود.

فرهنگ فارسی

نیست ونابود، پراکنده وازمیان رفته
۱ - ( اسم ) نابود شونده نیست شونده ۲- ( صفت ) نابود ناپدید.

جمله سازی با مضمحل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 مه ده چار پیشت مضمحل شد سهیل از گوشه چشمت خجل شد

💡 شد زمین از طعنهٔ گردون خجل نا امید و دل گران و مضمحل

💡 آن جام می بیار که از لوح اعتبار سازد غبار هستی موهوم مضمحل

💡 کسی کو بقای شما را نخواست شود زیر پای فنا مضمحل

💡 وجود ممکنات آید بجا خود که در نور سیاه آن مضمحل بد

💡 با گذشت زمان و تغییر شرایط سیاسی، تمام آن قدرت و شکوهی که آن پادشاه داشت، به تدریج مضمحل و به فراموشی سپرده شد.

💡 تمام آن ایده‌های قدیمی و نقشه‌هایی که برای آینده کشیده شده بود، در میان بحران‌های اقتصادی اخیر به طور کامل مضمحل گشتند.

💡 در نهایت، تمام آن ترس‌ها و نگرانی‌های بیهوده که در ذهن من وجود داشت، با رسیدن به حقیقت، به سرعت مضمحل و ناپدید شدند.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران