مشیب

لغت نامه دهخدا

مشیب. [م َ ] ( ع مص ) سپید گشتن موی و پیر شدن. ( یادداشت مؤلف ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیطالمحیط ). || ( اِمص ) سپیدی موی و پیری. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). پیری. ( دهار ). پیری. دومویی. شیب. شیبه. ( یادداشت مؤلف ):
شاید که مرد پیر بدین گه شود جوان
گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب.رودکی.

فرهنگ معین

(مَ ) [ ع. ] (اِ. ) ۱ - سپیدموی. ۲ - پیری.

فرهنگ عمید

۱. پیر شدن، سفید شدن مو.
۲. پیری و سفیدی موی.

فرهنگ فارسی

۱- ( مصدر ) پیر شدن سفید موی گردیدن. ۲- ( اسم ) پیری: شاید که مرد پیر بدین گه جوا شود گیتی بدیل یافت شباب از پی مشیب. ( رودکی )

ویکی واژه

سپیدموی.
پی

جمله سازی با مشیب

💡 لیک از آن پس که شد بدر رخش در محاق رفته ز سلخ مشیب سوی هلال شباب

💡 اوقات مدحت تو مبارک تر از مشیب و ایام خدمت تو گرامی تر از شراب

💡 زرق دنیا را گر من بخریدم تو مخر ور کسی بر سخن دیو بشیبد تو مشیب

💡 شکیب آور از درد و بر من مشیب که از مهر بسیار بهتر شکیب

💡 عیبی است در مشیب بعالم درون بزرگ عیشی است در شباب بگیتی درون عظیم

💡 هم عقل پیش رای مشیبت جوان‌صفت هم روح پیش طبع لطیفت گران‌صفت