مشاط

لغت نامه دهخدا

مشاط. [ م ِ ] ( ع اِ ) امشاط. ج ِ مشط ( مثلثة ). شانه ها. ( از منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از محیط المحیط ). و رجوع به مشط شود.
مشاط. [ م َش ْ شا ] ( ع ص ) که شانه زند. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به مَشط شود.

فرهنگ فارسی

( اسم ) جمع مشط شانه ها
که شانه زند

جمله سازی با مشاط

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 کسی را دوست می دارم که گر مشاطه حسنش به رویش برکشد نیلی ز غیرت می شوم نالی

💡 مشاطه داده مژده ایمان به مصطفی ایمان صفت برهنه عروسی برایگان

💡 ز عقد گوهر لفظت عروس معنی را ببسته کلک تو مشاطه وار پیرایه

💡 ز لطف خویش بیاراست زیور حسنت مشاطه کرمش آنچنان که می باید

💡 حسن بالادست را مشاطه‌ای در کار نیست چشم‌های شوخ بی‌تعلیم گویا می‌شود

💡 تا آینه از دست تو مشاطه نگیرد هجران تو ظلمی که به من کرد ندانی

حروف الفبا یعنی چه؟
حروف الفبا یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
ملحوظ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز