لغت نامه دهخدا
مشئوم. [ م َ ] ( ع ص ) مشؤوم. میشوم. بدیمن. نامیمون. نامبارک:
بر زنی گشت عاشق آن مشئوم
آن نگونسارتر ز راهب روم.سنایی ( حدیقه از فرهنگ فارسی معین ).و رجوع به مشؤم و مشؤوم و مشوم شود.
مشئوم. [ م َ ] ( ع ص ) مشؤوم. میشوم. بدیمن. نامیمون. نامبارک:
بر زنی گشت عاشق آن مشئوم
آن نگونسارتر ز راهب روم.سنایی ( حدیقه از فرهنگ فارسی معین ).و رجوع به مشؤم و مشؤوم و مشوم شود.
(مَ ) [ ع. مشؤوم ] (اِمف. ) نامبارک، بدیمن. ج. مشائیم.
(مَ ) [ ع. مشؤوم ] (اِمف. ) نامبارک، بدیمن. ج. مشائیم.
نامبارک، بدیمن، بدشگون.
نامبارک، بدیمن.
مشائیم.
نامبارک، بدیمن.
مشائیم.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 آن یکی در دولت مشئوم شه سلطان حسین بس خرابیها ز افغان کاندرین بوم آمده
💡 کین تو بر اعدای تو مشئوم تر آمد از تاختن رستم سکزی به پسر بر
💡 نه آدم بود کز گندم فریبد دیو مشئومش نه شیطان بود کز آدم بروید نخل حرمانش
💡 و کذا تستعبد الناس باحسان وجود خصمک المشئوم امسی کقدار فی ثمود
💡 این شب عید مبارک، چه شب مشئومی است دهر مبهوت، چه آینده نامعلومی است؟
💡 بباز ماند یارت از آن بود فرخ ببوم ماند خصمت از آن بود مشئوم