لغت نامه دهخدا
مزاق. [ م ِ ] ( ع ص ) ناقة مزاق؛ شتر ماده نیک تیزرو. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
مزاق. [ م ِ ] ( ع ص ) ناقة مزاق؛ شتر ماده نیک تیزرو. ( منتهی الارب ) ( از آنندراج ) ( ناظم الاطباء ).
شتر ماده نیک تیز رو
مزاح، شوخی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کام ما تلخ ماند از بعدت نرسد شهر فربت ار بمزاق
💡 چون یکی زان میوه برد اندر دهن شد مزاق خواجه زان تلخ و وژن
💡 در فراقم یاد آنشب همچو آب و آتش است در مزاقم حسرت آن لب چو شیر و شکر است