مزابل
مترادفها
زبالهدان، آشغالدانی
لغت نامه دهخدا
مزابل. [ م َ ب ِ ] ( ع اِ ) ج ِ مَزبله [ ب َ / ب ِ ل َ ]. ( غیاث ) ( دهار ). سرگین جای. ( آنندراج ): استخوانها از مزابل برمی گرفتند و خرد می کردند و غذا می ساختند. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 326 ).
ز آن علی فرمود نقل جاهلان
برمزابل همچو سبزه است ای فلان.مولوی.
فرهنگ معین
(مَ بِ ) [ ع. ] (اِ. ) ج. مزبله.
فرهنگ عمید
= مزبله
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع مزبله.
سرگین جای
ویکی واژه
مزبله.
جمله سازی با مزابل
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 جای وقوف نیست درین دامگاه دیو بگذر که این مزابل سفلی نه جای تست
💡 اهل دنیا را به نهضتگاه آزادی چهکار در مزابل فارغند از بوی گل کناسها
💡 که پویان به راهی شدم بامداد گذر بر یکی از مزابل فتاد
💡 تا کی در این مزابل سفلی کنی نزول قانع مشو ز روضهٔ رضوان به خار و خس
💡 شیخ گفت: سی سال در راه صدق قدم باید زد، و خاک مزابل به محاسن باید رفت و سر بر زانوی اندوه باید نهاد تا تحرک مردان بدانی. به یک دو روز که از پس تخته برخاستی میخواهی که به اسرار مردان واقف شوی؟