محفور. [ م َ ] ( ع ص ) کاویده شده. کنده شده. ( منتهی الارب ). کاویده شده و خالی شده. ( ناظم الاطباء ).
محفور. [م َ ] ( اِخ ) شهری است بر کنار دریای روم، در آنجا بساطها و فرش های گران قیمت بافند. ( تاج العروس ) ( ناظم الاطباء ). رجوع به ماده بعد و محفورة و محفوری شود.
محفور. [ م َ ] ( اِ ) محفوری. فرشی یا بساطی که در شهر محفور بافته شده است:
بساط غالی رومی فکنده ام دوسه جای
در آن زمان که به سویی فکنده ام محفور.فرخی.آن کل عفریت روی با همه زشتی
قالی بافد همی و ایضاً محفور.سوزنی.رجوع به محفوری شود.
(مَ ) [ ع. ] (اِمف. ) ۱ - حفر شده، کنده شده. ۲ - کسی که دندان های وی خالی یا فرسوده شده.
۱. ویژگی فرش نقش برجسته.
۲. (اسم ) [قدیمی] = محفوری
۳. [قدیمی] کَنده شده.
(اسم ) ۱ - حفر شده کنده. ۲ - کسی که دندانهای وی خالی یا فرسوده شده. ۳ - نوعی فرش: بساط غالی رومی فکنده ام دو سه جای در آن زمان که بسویی فکنده ام محفور. ( فرخی )
شهری بر کنار دریای روم
حفر شده، کنده شده.
کسی که دندانهای وی خالی یا فرسوده شده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 خواهد که نهد به زیر پایت رخساره به جای نقش محفور
💡 به دست طره خوبان به جای دسته گل به زیر پای بنفشه به جای محفوری
💡 مثل است این که چهی گر به رهی حفر شود زودتر از همه حاضر فتد اندر محفور
💡 بساط غالی رومی فکندهام دو سه جای در آن زمان که به سویی فکندهام محفور