محتبس
مترادفها
زندانی، محبوس
متضادها
آزاد، رها
لغت نامه دهخدا
محتبس. [ م ُ ت َ ب ِ ] ( ع ص ) نعت فاعلی از احتباس. بازدارنده. ( آنندراج ). ضبطکننده. حبس کننده. خود را بازدارنده و منعکننده. ( ناظم الاطباء ). || بازداشت کننده. بندکننده. ( آنندراج ).
محتبس.[ م ُ ت َ ب َ ] ( ع ص ) نعت مفعولی از احتباس. بندآمده.بازایستاده. بازداشته و بندگردیده. ( آنندراج ). بندشده. حبس شده: بول محتبس؛ بندآمده. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). || زندانی. محبوس. بندی:
در امیری او غریب و محتبس
در صفات فقر و خلت ملتبس.مولوی ( دفتر ششم ص 402 ).- محتبس شدن؛ بازداشت شدن. زندانی شدن: و مستی را از آن سکر گویند که فهم فروبندد بر صاحب خرد و عقل محتبس شود. ( کشف الاسرار ص 515 ج 2 ).
|| آنچه از وظیفه و مقرری که در توقف دارند ضبط کنند و به ارباب آن باز ندهند:
دفتری که چون بخواندی جز... المحتبس من ادرار شیخ ندیدی. ( نفثةالمصدور چ یزدگردی ص 81 ).
فرهنگ معین
(مُ تَ بِ ) [ ع. ] (اِفا. ) بازداشت - کننده، بند کننده.
فرهنگ عمید
حبس شده، زندانی شده.
فرهنگ فارسی
حبس شده، زندانی شده
( اسم ) باز داشت کننده بند کننده.
جمله سازی با محتبس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 در امیری او غریب و محتبس در صفات فقر وخلت ملتبس
💡 آن مختفی از چشم تو درصدر جبالست این محتبس از قهر تو در قعر بحارست
💡 روح آبی چو در مشیمهٔ کان محتبس گشت ز اقتضای زمان