مجانست. [ م ُ ن َ / ن ِ س َ ] ( ع مص ) مجانسة. همشکل شدن. رجوع به مجانسة شود. || ( اِمص ) همجنسی. ( غیاث ). همجنسی و مشابهت و هم شکلی. ( ناظم الاطباء ). تجانس. همانندی. مشاکلت. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ):
دو نوع را تو ز یک جنس می قیاس کنی
مجانست نبود درمیان زر و سفال.عنصری.چون نبیند مجانست با دوست
داند آنگه که خود نه درخور اوست.سنائی.بی شکی چون مجانست نبود.
در مراتب مؤانست نبود.سنائی.|| هم قومی. ( غیاث ). || به اصطلاح عروض شعری که دارای صنعت تجنیس باشد. ( ناظم الاطباء ).
مجانسة. [ م ُ ن َ س َ ] ( ع مص ) با چیزی مانیدن. ( تاج المصادر بیهقی ). با چیزی مانیدن و همجنسی کردن. جناس. ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( از آنندراج ). هم شکل شدن و اتحاد جنس با چیزی و منه: «و کیف یؤانسک من لایجانسک ». ( از اقرب الموارد ). مجانسة اتحاد در جنس است. ( از تعریفات جرجانی ). و رجوع به مجانست شود.
(مُ نِ سَ ) [ ع. مجانسة ] (مص ل. ) همجنسی، مانند هم شدن.
۱. هم جنس شدن، هم جنس بودن.
۲. مانند هم شدن.
همجنس شدن، همجنس بودن
( مصدر ) بهم مانند بودن همجنس بودن ماننده شدن.
مجانسة
همجنسی، مانند هم شدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که من در ملک عمر بآخر رسانیده ام و گرم و سرد روزگار چشیده و بخیر و شر احوال بینا گشته، و امروز که زمانه داده خود باز ستد وچرخ در بخشیده خود رجوع روا داشت در زمره منکوبان آمده ام و از این نوع تجربت بیافته، و مثل مشهور است که «قد انزلنا و ایل علینا. » و بحکم این مقدمات هرچه رود برمن پوشیده نماند، و موضع نفاق و وفاق نیکو شناسم. درگذر از این حدیث و بیش در مجلس مردان منشین و لاف حسن عهد فروگذار. چه اگر کسی درهمه هنرها دعوی پیوندد واز مردمی ومروت بسیار تصلف جایز شمرد چون وقت آزمایش فراز آید هراینه بر سنگ امتحان زرد روی گردد، و انواع چوبها در صورت مجانست و مساوات ممکن شود، و اگر بانگی بیارایند و در زینت تکلفی فرمایند کمتر چوبی را بر ظاهر دیدار بر عود رجحان ومزیت افتد، اما چون انصاف آتش در میان آید عود را در صدر بساط برند و ناژ را علف گرمابه سازند.
💡 ای پادشاه در تو هنوز رعونت سلطنت باقی است از آن جهت حدیث وصل باقی است. سلطان عشق بند بندگی از ما برگرفت و حقیقت وجودت دل از مالکی و ملکی برگرفت و تو بیخبری. اگر اسیر خواهد که با امیر انبساط کند ذلت اسیری حجاب او آید و اگر امیر خواهد که با اسیر انبساط کند عزت امیری حجاب او آید. زیرا که انبساط از مجانست بود و میان امیر و اسیر چه انبساط؟ چون مجانست مفقودست و طریق انبساط مسدودست آن نقطه که بر رخسار بندگی ما بود محو شد و بر رخسار مَلِکی تو پدید آمد. عجب امیر نبوده است که اسیر گرفت چون درنگریست اسیر امیر گرفته بود. حاصل عشق سلطان است و توانگرست و به هیچکس نیاز ندارد و در مُلک شریک و انباز ندارد عاشق خود اسیرست اگرچه امیرست و در سعیرست اگرچه صاحبِ تاج و سریر است. عاشق را خود نیازمندی ظاهرست اما معشوق را عاشق بباید تا هدف تیر بلای او شود و جانش فدای ولای او شود اگر عاشق نباشد او کرشمه و ناز با که کند؟ و داد جمال با کمال خود از که ستاند؟ عزیزی گفته است سَلَّمَهُ اللّه: