لغت نامه دهخدا
متحری. [ م ُ ت َح َرْ ری ] ( ع ص ) قصد کننده. ( آنندراج ). قصد کننده واراده کننده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تحری شود.
متحری. [ م ُ ت َح َرْ ری ] ( ع ص ) قصد کننده. ( آنندراج ). قصد کننده واراده کننده. ( ناظم الاطباء ). و رجوع به تحری شود.
(مُ تَ حَ رّ ) [ ع. ] (اِفا. ) ۱ - جوینده. ۲ - قصد کننده.
۱. قصدکننده.
۲. جوینده.
( اسم ) ۱ - جوینده. ۲ - درست جوینده به جوینده. ۳ - قصد کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 نقلست که یکی او را گفت: در دل خود سختی مییابم و بافلان کس مشورت کردم مرا روزه فرمود چنان کردم زائل نشد و با فلان گفتم سفر فرمود کردم زائل نشد او گفت: ایشان خطا کردند طریق تو آنست که در آن ساعت که خلق بخسبند به ملتزم روی و تضرع و زاری کنی و بگوئی خداوند در کار خود متحریم مرا دست حیرآن مرد گفت: چنان کردم زائل شد.
💡 و گفت: عجب بماندهام از کردار این خداوند که از اول چندین بازار در درون این پوست بنهاد بیآگاهی من پس آخر مرا از آن آگاه کرد تا من چنین متحیر گردیدم یا دلیل المتحرین زدنی تحیرا.