مأنوس

لغت نامه دهخدا

مأنوس. [ م َءْ ] ( ع ص ) انس گرفته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ): ساحت ولایتش به وفود بر و برکت و وفور خصب نعمت مأهول و مأنوس. ( المعجم چ دانشگاه ص 21و 22 ). || آشنا و همدم و مصاحب و یار و رفیق و همراه و دوست. || رام و خانگی. ( ناظم الاطباء ). آموخته. ( یادداشت به خط مرحوم دهخدا ).
- مأنوس الاستعمال؛ هر چیزی که بیشتر اوقات استعمال شود وهر چیز قدیم و عمومی. ( ناظم الاطباء ).
- مأنوس شدن؛ انس گرفتن و رام شدن و خانگی و اهلی شدن. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ معین

( مأنوس ) (مَ ) [ ع. ] (ص. ) انس گرفته، خو کرده.

فرهنگ عمید

انس گرفته، خوگرفته.

فرهنگ فارسی

انس گرفته
( اسم ) انس گرفته: خوگر: ولایتش بوفود بر و برکت و وفور خصب نعمت ماهول و مانوس... جمع: مانوسین.
انس گرفته

جمله سازی با مأنوس

از همه این‌ها گذشته، حیدر یغما به گفتهٔ همسرش، کتاب‌های روضه‌الشهدا، طوفان و سایر ادعیه را می‌خوانده و با روایات مذهبی مأنوس بوده است. به گمان من همه این خواندن‌ها، بعد از آشنایی یغما با قرآن و زبان عربی بوده است.
شیری که، قلب نیزه وران سپاه خصم مأنوس تر بس ز نیستان بود برش
غربت ما دردمندان، پله آزادگی است نیست جز دام و قفس جای دگر مأنوس ما
در آرزوی یکی دانه شام تا به سحر بود به سنبله چشم گرسنگان مأنوس
عهد او عهد سلامت بود و دور امان حبّذا این شه و این عهد سعادت مأنوس
در بند تو محبوسم با جور تو مأنوسم در ذکر تو مدهوشم و زنام تو حیرانم
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم
لز
لز
گوت
گوت
اعتبار
اعتبار
فال امروز
فال امروز