لغزنده. [ ل َ زَ دَ / دِ ] ( نف ) زلق. زَلجب. ( منتهی الارب ). سُرخورنده. فروخزنده. لیزخورنده: رَجل ٌ دَلص؛ مرد بسیار لغزنده. رَجل ٌ ادلص؛ مرد بسیار لغزنده. دلصاء؛ زن لغزنده. ( منتهی الارب ).
- طاس لغزنده؛ لانه حشره ای مورچه خوار. سوراخ مورچه خوار که به صورت قیف و طَرجَهاله ای در صحرا سازد و این سوراخ قیف مانند را با خاکی به نرمی غبار برآورد و خود در زیر خاک پنهان باشد و آنگاه که مورچه در طاس ( قیف ) افتد بر اثر لغزیدن پاهای او در غبار نتواند بیرون آمدن، و مورچه خوار از زیر غبار سر بیرون کند و مورچه را فروکشد و بخورد:
چو در طاس لغزنده افتاد مور
رهاننده را چاره باید نه زور.نظامی.
(لَ زَ دَ یا دِ ) (ص. ) لیز.
۱. لیزخورنده.
۲. لیز، سُر.
( اسم ) آنکه بلغزد آنکه سر خورد. یا طاس لغزنده. سوراخ مورچه خوار که بصورت قیف در صحراسازد جانور این سوراخ را باخاکی بنرمی غبار میسازد و خود در زیر خاک پنهان شود وچون مورچه در این طاس افتد برای لغزیدن پاهایش در غبار نتواند بیرون آید مورچه خوار از غبار سر بیرون کند و مورچه را فرو کشد و بخورد: چو در طاس لغزنده افتاد مور رهاننده را چاره باید نه زور. ( لغ. )
لیز.
💡 تا پا نکشیم از گل لغزنده تعمیر چون نکهت گل همسفر باد نگردیم
💡 عرق رامی کند بی دست و پا لغزنده رخسارش دهد از دور شبنم آب، چشم خود ز گلزارش
💡 لغزنده بر او مردمک چشم ز صافی چونگویکهلغزد بهٔکی صاف حجر بر
💡 نمی آمد برون آسان، که می جست تن لغزنده اش چون ماهی از دست
💡 طاس لغزنده است، ای دل، آز تو مبتلائی، گر شود دمساز تو
💡 ز خط به چهره لغزنده تو دلشادم که دست پیچ برای نگاه پیدا شد