( لطمة ) لطمة. [ ل َ م َ ] ( ع اِ ) طپانچه. تپانچه. سیلی. چک. ج، لطمات: تو مرا یک لطمه بزن، گفت: حاشا که من هرگز این کنم و هیچ آزاد زاد پدر را لطمه نزند. ( مجمل التواریخ ). لطمه موج خشم او از بحر خضم حکایت میکرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 369 ). چون دریا باشند که اگرچه منبع آب جهان است و متضمن انواع جواهر و منافع گاه موج به یک لطمه جهانی خراب کند و عالمی فروبرد. ( ترجمه تاریخ یمینی ص 124 ).
(لَ مِ ) [ ع. لطمة ] (اِ. )۱ - صدمه. ۲ - سیلی، تپانچه. ۳ - آسیب. ج. لطمات.
۱. صدمه.
۲. [قدیمی] تپانچه، سیلی.
صدمه، تپانچه، سیلی، لطمات جمع
( اسم ) ۱- صدمه آسیب.۲- تپانچه سیلی جمع: لطمات: چون دریا باشند که اگر چه منبع آب جهانست و متضمن انواع جواهر و منافع گاه موج بیک لطمه جهانی خراب کند و عالمی فرو برد.
لطمة
صدمه.
سیلی، تپانچه.
آسیب.
لطمات.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 از کوه و آفتاب، بسی لطمه خوردهام بر حالم، این پریشی و افتادگی گواست
💡 خاک را از تکیه حلمش به تن باشد سکون چرخ را از لطمهٔ عزمش به سر باشد دوار
💡 غواص لؤلؤ میبرد من موج بحرت میخورم از لؤلؤ و مرجان او این لطمه امواج به
💡 مگر ز پنجهٔ عزم تو لطمهیی خورده که هر کرانه سراسیمه میدود صرصر
💡 یکه تازا خنگ عزم امروز در میدان فکن گوی نه افلاک را با لطمه چوگان فکن