لغت نامه دهخدا
لاقیس. ( اِخ ) لافیس. ( برهان ). نام دیوی که در نماز به خاطر وسوسه اندازد. ( غیاث ):
تو گوئی که عفریت لاقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود.سعدی.در همه روم و شام چون کفر ابلیس و فسق لاقیس چنان مجهور شده است. ( زیدری ).
لاقیس. ( اِخ ) لافیس. ( برهان ). نام دیوی که در نماز به خاطر وسوسه اندازد. ( غیاث ):
تو گوئی که عفریت لاقیس بود
به زشتی نمودار ابلیس بود.سعدی.در همه روم و شام چون کفر ابلیس و فسق لاقیس چنان مجهور شده است. ( زیدری ).
[ ع. ] (ص. ) وسوسه کننده.
وسوسه کننده.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو مرد جبرئیل و مرد میکائیل کی باشی که با ابلیس هم عهدی و بالاقیس هم پیمان